أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )

513

تجارب الأمم ( فارسى )

مدتى به خواست خانواده‌اش گور او را گشوده لاشه را به آنان سپردند [ 1 ] . نيز در اين سال بجكم به عراق يعنى بغداد درآمد و از خليفه ديدار كرد و لقب « امير الامرا » گرفت و بر جاى محمد بن رايق نشست . گزارش آن : بجكم به ناسازگارى با ابن رايق آغازيد و براى آمدن به بغداد آماده مىشد .

--> [ = ] ابن مقله را ، بىنام كننده ، ياد نموده پرسيد : حكم انجام دهندهء اين كارها چيست ؟ او آيت قرآن را به پاسخ آورد : « كيفر كسانى كه با خدا و رسول در ستيزند و در زمين فساد كنند اين است كه دست و پايشان ناهمانند بريده شود يا تبعيد شوند » ( قرآن 5 : 33 ) و پس از گفتگو بر آن شدند كه دست ابن مقله بريده شود . ذكا گويد : چون سرور ما از كشتن ابن مقله خوددارى كرد ، محمد بن رايق سپاهيان را برانگيخت تا آشوب كرده گفتند : « ابن مقله بر ضد ما نقشه كشيده و بايد به ما سپرده شود » . چون گزارش اين كار سپاهيان به خليفه رسيد به ابن رايق گفت سرداران را فرداى آن روز به خانهء او آورند تا بريدن دست ابن مقله را ببينند ، و به من دستور داد ، تا ابن بدر شرابى فرمانده پليس را با يك تن برندهء دست بياورم و من ايشان را به « دار السلام » كه « دار الاشفاق » نيز ناميده مىشود خواندم ، ابن مقله را با همان پوشاك عمامه و خف كه با آن آمده بود بيرون آوردند . چون چشم او به من افتاد گفت : اى « ابو الفهم » چه مىخواهند با من انجام دهند ؟ من شرم كرده گفتم : خير است انشاء الله . گفت : تو پرده‌دار و امان دار خليفه هستى و چنين مىگوئى ؟ سپس خواهش كرد دوباره دستور بخواه ! من نيز انجام دادم ، دستور آمد كه دربارهء اين مرد همان كن كه دستور داده‌ايم ! ابن مقله به فاتك غلام ابن رايق كه در آنجا بود رو كرده گفت به ابن رايق بگو : « من با تو پيمان دوستى دارم ، آنها را مشكن ! » ولى فاتك هيچكاره بود . ابن مقله را به اطاق دربانان بردند و ابن بدر شرابى مرد برنده و گروهى همراه او درآمدند و دست او را بريدند و به زندانش باز گردانيده ، يك پرستار براى معالجه‌اش با وى نهادند . [ ( 1 - ) ] M : چنين بود سرنوشت وزيرى دانش‌پرور و هنرمند ، كه خط كوفى را تكامل بخشيد و شيوه‌اى از نسخ اختراع كرد ، كه ابن بواب على بن هلال آن را گسترش داد ( ن . ك . ابن خلكان در زندگينامهء اين دو تن ) براى آگاهى از نمونه‌هايى از شكنجه ، كه خليفگان عرب به دشمنان خود كه بيشتر دانشمند يا هنرمند بودند ، مىدادند ن . ك . خ 5 : 388 پانوشت .